آوا آوا ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

آوای خوش زندگی ما

بدون عنوان

آوای ناز من تو این عکس چهل و پنج روزشه ،دخترم لباس توت فرنگیشو تنش کرده اومده خونه مادربزرگش مهمونی،آخه امروز قراره همه اونایی که تا الان آوا کوچولو رو ندیدن به دیدنش بیان ...
15 تير 1393

اولین روزهای تولد آوا کوچولو

آوای نازم ما بعد از به دنیا اومدنت حدود دو هفته مهمون خونه مامانی بودیم.تو این مدت همه با هم متحد شده بودند که کارای فسقلی من رو زمین نمونه من سعی میکردم کارهای مربوط به تو رو زودتر یاد بگیرم اولش فکر میکردم خیلی سخت باشه ولی غریزه مادری قوی تر از این حرفاست و من تونستم خیلی زود با کمک بقیه از پس همه کارای نی نی خوشگلم بر بیام .خلاصه اینکه عزیز دلم بعد از دوهفته یه روز صبح بابا محمد اومد دنبالمون و ما برگشتیم خونه خودمون منم خوش و خرم از اینکه دیگه همه چیز آرومه و ما هم به زندگی عادی خودمون برگشتیم اون روز و اون شب رو طی کردیم اما غافل از اینکه این راحت خوابیدن اون شب شما همون آرامش قبل از طوفان بود و اینک ادامه ماجرا:از فردای همون شب روزها...
13 تير 1393

بدون عنوان

عزیز دل من تو این عکس سه روزشه،الهی مامان فدای اون صورتت بشه،وقتی باهات حرف میزدیم انقدر  با دقت گوش میدادی که انگار چه خبره! ...
11 تير 1393

بدون عنوان

در ادامه اولین روز تولد آوا کوچولو : بعد از اینکه اومدم توی بخش چشم به در منتظر بودم که روی ماهت رو ببینم .همش از خاله میپرسیدم که نی نی من چه شکلیه آخه اولین کسی که تو رو دیده بود خاله پری بود.تا اینکه بالاخره اومدی عزیز دلم الهی قربونت برم مثل فرشته ها خوابیده بودی اون کلاه سفیدی که روی سرت بود کلی قیافت رو بامزه کرده بود و به چشم من تو قشنگ نرین بچه دنیا بودی.چیزی که باعث تعجبم شده بود این بود که تو یه عالمه مو داشتی آخه همش فکر میکردم وقتی به دنیا بیای کچل باشی خلاصه اینکه هر چی نگات میکردم سیر نمیشدم حالا بریم سراغ بابا محمد:دلم واسه بابا محمدت میسوخت که هنوز نتونسته بود تو رو ببینه چون هنوز ساعت ملاقات نشده بود اجازه نمیدادن کسی ...
10 تير 1393

بدون عنوان

آ وای عزیز ما صبح روز چهارشنبه 19 تیر(1رمضان)1392 ساعت 9:30 به دنیا اومد و با اومدنش زیباترین روز عمرمون رو رقم زد.چهارشنبه ای که ثانیه به ثانیه اش هیچ وقت از یادم نمیره,از اون لحظه های سخت انتظار و اضطراب تا وقتیکه صدای گریه فرشته کوچولوی من توی اتاق پیچید و من پر از دلهره فقط منتظر شنیدن یک جمله بودم وقتیکه پرستار بالای سرم گفت که بچه سالمه اون وقت بود که خستگی 9 ماه از تنم بیرون رفت.اون لحظه حتی در غالب جملات هم قابل وصف نیست فقط میشه گفت انقدر شیرین بود که همیشه یاد آوریش ته دلم رو قلقلک میده و اینها همه تنها در یک چیز خلاصه میشه لطف خداوند ...
4 تير 1393